سلام به همه دوست جوناي خودم،سال نوتون مبارك،ايشاالله كه همه سالي پر از موفقيت و شادي در پيش رو داشته باشيد،راستش علت تاخير زيادم در تاريخ ۲۶ ام از خونه زدم بيرون تا خود امروز.تعطيلات خوبي بود و خوش گذشت اما هستي اين وسطها چند روزي مريض شد ،و خلاصه تمام مدت به من اويزون بود و از من جدا نمي شد و بغل هيچ كسي نمي رفت.يك كمي هم لاغر شده و با غذا دادنش مكافات دارم.
عكسهاي اتليه هم خيلي خوب شده ،اما هنوز سي دي اش به دستم نرسيده.
خيلي شيطون شده هر جا هم كه مي رفتيم مهموني من و مامانم و خواهرم و كل خانواده بايد دنبالش مي دويديم فقط از پسرهاي جوون خجالت ميكشه ،هم خوشش مياد كه واسشون جلب توجه كنه اما خوب از اونجائيكه بچم خيلي حجب و حيا داره ،دستشو ميذاره رو صورتش،يا پشت من قائم مي شه،خلاصه توي هر جمعي كه پسر بود هستي و اون پسره مي شدن سوژه جمع.
ايشالله اگه ۶،۷ سال ديگه صبر كنيد دخمرم خودش خوندن و نوشتن ياد مي گيره و ۱دستي به سر و روي اين وبلاگ مي كشه،من كه همچنان در تايپ كردن مشكل دارم و نوشتن برام سخته.
ولي سعي ام و مي كنم كه در سال جديد تغيير رويه بدم و ۱ فكر اساسي واسه اپ كردن وبلاگم بكنم.
بازم مرسي بابت تبريكاتتون خيلي خيلي دوستون دارم.....
+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت
0:18 AM  توسط مامان هستی
|
بالاخره اين دخمله تنبله من 1 زحمتي به خودش داد و ديگه راه مي ره ،قسمت جابه قضيه اينجاست كه اولين قدمهاش رو روز تولدش رفت،البته اون موقع نهايتا 2،3 قدم بيشتر نمي تونست بره اما الان ديگه ماشالله مي دوه،بعدش هم كه خسته ميشه با باسن مي خوره زمين،راه رفتنش هم خيلي بامزست،با كلي قر راه مي ره.
عاشق حمومه،وقتي كه مي برمش حموم نيم ساعت تا 1 ساعت بعد از حممومش اونجا اب بازي مي كنه،و اخر سر هم كه مي خوام بيارمش بيرون كلي گريه و جيغ و داد مي كنه.كلا در طول روز من بايد كار و زندگي و ول كنم و در اختيار اوامر خانوم باشم.مثلا وقتي بغلش مي كنم،بايد هر سمتي كه شازده دستور مي دن برم،ودلش مي خواد تو بغل من ساعتها با دكمه هاي تلويزيونه يا دكمه هاي ايفون بازي كنه يا اينكه برم جلوي كمد لباسهاش بايستم و هي در كمد و باز و بسته كنه،اگر كه 1 ساعتم اين كارها رو انجام بده خسته نميشه.
خيلي هم خود راي تشريف دارند،يعني كاملا حرف حرف ايشون بايد باشه ،اگر كاري و دلش بخواد انجام بده به هر قيمتي شده انجام مي ده و كاري به ديگران هم نداره،اصلا هم از كفش پوشيدن خوشش نمياد هروقت كه مي خوام كفش پاش كنم پاشو صاف ميكنه تا من نتونم كفش پاش كنم.
هروقت هم هرجايي در هر شرايطي اهنگ بشنوه احساس مسئوليت شديد مي كنه،كه برقصه،و فوري دستشو مياره بالا و تكون مي ده،حالا چه اهنگ شاد باشه چه غمگين،چه سرحال باشه چه خابالو،چه خوش اخلاق باشه چه بداخلاق.
هفته پيش هم رفتيم اتليه،از قبل كلي با خودم برنامه ريزي كرده بودم كه اون روز بخوابونمش كه تو اتليه سرحال باشه،اما از روزهاي ديگه هم كمتر خوابيد و وقتي هم رفتيم تو اتليه،خيلي بداخلاق و عصباني بود،حتي 1 لبخند هم تو هيچ كدوم از عكسها نزد،تو تمام مدت هم تو بغل من بود،ديگه خانوم عكاس گفت عيبي نداره بذار تو بغلت باشه من بعدا خودتو حذف مي كنم.خلاصه كه حالا نمي دونم عكسها چجوري ميشه،هروقت حاضر شد مي ذارمشون تو وبلاگ.
ديگه با وجود هستي پاي اينترنت هم كه اصلا نمي تونم بيام،به محض اينكه ميام سمت كامپيوتر اون جلوتر از من مياد و نمي ذاره كه من راحت كار كنم.1 وقتهايي فكر مي كنم اگر كه شاغل بودم و تو 1 شركت كار مي كردم خيلي راحتر مي تونستم به روز بشم و وبگردي كنم
بازم شرمنده همتونم كه انقدر دير به دير ميام و نمي رسم كه براتون كامنت بذارم ولي هميشه به يادتون هستم و به وبلاگهاتون سر مي زنم.
خيلي خيلي دوستون دارم....تا بعد
+ نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت
7:24 PM  توسط مامان هستی
|
سلام به همه دوستهاي خوبم
اول از همه خيلي ممنونم به خاطر لطفتون و تبريكات تولد هستي،نمي دونيد از خوندن تك تك كامنتهاتون چه احساسي داشتم.
قرار بود براي روز تولد هستي بيام و اپ كنم اما هستي از ٬۲،۳ روز قبل از تولدش مريض شد ،تب و سرفه وبرونشليت و خلاصه بدجوري سرماخورده بود.خيلي بهانه گير شده بود و شبها خيلي بد مي خوابيد فقط وقتي پاشويش مي كردم همونجا تو بغلم خوابش ديدم مي برد.
خلاصه كه ديدم با اين وضعيت هستي حتي مهموني كوچولو هم نمي تونم بگيرم،روزها تمام مدت تو بغلم بود و از بغلم پايين نمي اومد حتي كارهاي خونه رو هم نمي تونستم انجام بدم،اما روز شنبه كه دقيقا روز تولدش بود مادر شوهر و خواهر شوهرم با كيك اومدن و خلاصه ۱ تولد كوچولوي خانوادگي گيرفتيم،وقتي فشفشه ها رو روشن كرديم هستي خيلي ترسيده بود،تا فشفشه ها رو ديد فرار كرد و ۴ دست و پا مي دويد ،خيلي قيافه اش بامزه شده بود.توي عكسم قيافه اش كاملا مشخصه كه ترسيده و متعجبه.
حالا قراره جمعه خونه مامانم واسش ۱ مهموني بگيرم و فك و فاميل ها رو دعوت كنم.خودمم از امروز دارم مي رم خونه مامان.
بازم از لطفتون ممنون،مرسي كه با وجود تنبل بودن من بازم پيشم مياييد،اگر دير به دير به روز مي شم يا براتون كامنت نمي ذارم اما مرتب به وبلاگهاتون سر مي زنم و هميشه به ياد همتون هستم.
روز تولد
این ۲ تا عکس هم مربوط به ۲ هفته قبل از تولد خانومیه
+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت
9:4 AM  توسط مامان هستی
|
سلام سلام
گاو و گوسفندهارو اماده کنید مامان شراره و هستی تشریفشون رو اوردن که به روز بشن.
حالا اونم چجوری امروز ۱ دفعه یادم افتاد که تولد شرمینه است و تندی اومدم سراغ کامپیوتر که ببینم چه خبره.
مامان شقایق جون ما که از خدامونه شما زنگ بزنی و ما صداتونو بشنویم
.باور کنید همیشه به یادتون هستم و دلمم خیلی براتون تنگ میشه اما با وجود هستی اصلا نمی تونم بیام پای کامپیوتر اگر بیدار باشه که جلو تر از من میاد سمت لپ تاپ و انقدر جیغ می زنه که نمی ذاره من چیزی بنویسم وقتی هم که خوابه من فقط در حال دویدن و انجام کارهای عقب مونده هستم.
خلاصه که خیلی شیطون شده،مقادیری هم تنبل تشریف داره و هنوز ۴ دست و پا راه می ره و خانوم به خودشون زحمت راه رفتن نمی دن و دیگه خیلی لطف کنه چند ثانیه ای می ایسته یا دستش رو به جایی می گیره و راه می ره.
هروقت که عصبانی میشه مثلا چیزی رو ازش می گیرم یا بهش می گم که نکن یا غذایی رو که دوست نداره می خوام بهش بدم فوری سرش رو یا می زنه به دیوار یا سرامیک ها یا با دستش می زنه به سرش،خیلی هم محگم می زنه ولی قیلفه اش خیلی بامزه میشه ،هم خیلی ناراحت می شم و دلم میسوزه چون خیلی با شدت خودشو میزنه ولی از ۱ طرف هم خیلی خنده دارو بامزست کارش.
یک کمی هم لوس و نازک نارنجیه تا بهش بگی بالای جشت ابروه می زنه زیره گریه،اشکش هم که دم مشکشه.
غذاهایی رو هم که براشون درست می کنم اصلا دوست نداره،و غذاهای طعم دار دوست داره،من هم که از رو نمی رم هی هر روز پا می شم مخصوص واسه پرنسس غذا درست می کنم اما باز اخری مجبورم اونها رو بریزم دور و از غذای خودمون بهش بدم.
سعی می کنم در اسرع وقت بیام و عکس بذارم.
خیلی خیلی دوستوووووون دارم.
تا بعد
+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت
9:9 PM  توسط مامان هستی
|
+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت
7:45 AM  توسط مامان هستی
|
سلام به همه دوستهای خوبم
واقعا شرمنده ام که انقدر دیر اومدم امرئز که یکی از دوستهای وبلاگی بهم زنگ زد و گفت که نگرانت شدیم کلی خجالت کشیدم واقعا ببخشید که نگرانتون کردم ولی از 1 طرف هم خیلی خیلی خوشحالم که دوستهای به این خوبی دارم.وقتی کامنت مهسا رو خوندم خیلی خندیدم اره مهسا جون واقعا رکورد خودم و زدم.
من و هستی خوبی خوبیم و همه چیز خوبه،1 مدت شوشو لپ تاپ و برده بود شرکت و من اینجا از تکن.لوژی دور بودم نه خودم می تونستم به روز شم نه اینکه به وبلاگهاتون سر بزنم 2 هفته پیش هم برای نامزدی دختر عموی شوهرم رفتیم اصفهان و چند روز اونجا بودیم.نصف نازی که هستی خواب بود و بقیه اش هم که بیدار بود بغل این و اون بود.دیشب هم عروسی بود بچم صم بکم نشسته بود نگاه می کرد نه می خندید نه گریه می کرد حرف هم نمی زد نمی دونم چرا اینجوری شکه شده بود.
از 2 هفته پیش یعنی از وقتی که وارد 9 ماهگی شده شروع کرده به 4دست و پا راه رفتن راستش خخیلی خوشحالم که 4دست پا راه می ره با اینکه شنیده بوم به زانوی بچه ها ممکنه اسیب برسونه ولی چون می دونستم برای رشد بعضی از قسمتهای مغزلازم و خوبه دوست داشتم حتما 4دست و پا راه بره و الان هم که خبره شده و خیلی تند راه میره خلاصه تو خونه یا من دنبال اون راه باید برم که 1وقت خرابکاری نکنه یا 1وقتهایی اون دنبال من راه می اوفته و من نمیفهمم و برکه می گردم می بینم پشتم ایستاده خلاصه دنبال بازی داریم باهم.
نطقش هم که ماشاالله راه افتاده و خیلی صحیت میکنه فکر میکنم از این بچه هایی بشه که 1ریز حرف می زنن خدا به داد ما برسه.
این روزها هم در تلاشم که فرهنگ کتاب خوندن و تو خونه راه بندازم چون هیچ تمایلی به گوش دادن و نگاه کردن به کتاب نداره و تا کتاب و باز میکنم فوری شروع به مچاله کردن و خوردن کتاب میکنه ،کوچکتر هم که که بود همین جوری بود نمی دونم باید چکار کنم؟
در راه رفتن هم خیلی تنبله، دیگه اگه خیلی دلش بخواد چیزی رو بگیره و براش مهم باشه لبه مبل و میز و میگیره و راه میره وگرنه که ترجیح میده 4دست و پا بره.
این رقصیدنش منو کشته،1دفعه میبینم که شروع میکنه به اواز خوندن و دستش هم می چرخونه و وسطهاش هم واسه خودش دست می زنه ،وقتی می رقصه خیلی بامزه میشه.
تنها کلمه ای هم که میگه "بابا" ست.
خیلی خیلی دوستون دارم بازم به خاطر غیبت طولانیم معذرت می خوام.
تا بعد
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت
4:35 PM  توسط مامان هستی
|
فکر می کنم اگه اسم هستی رو می ذاشتیم مارکوپولو مناسب تر بود.فکر می کنم از بس این ور اون ور می ریم بیچاره بچه هنوز تشخیص نداده خونش کدومه؟اون روز که از دماوند برگشتم تهران ،فرداش یعنی ۵ شنبه با شوشو و هستی رفتیم خونه مامان بزرگم تا اخر شب اونجا بودیم .فردا ظهرش هم که مهمون داشتم.از انجائیکه شوشو برای سفر کاری قرار بود ۱ مسافرت ۲ روزه بره دیشب من دوباره اومدم دماوند ُخوب اصرار زیاد بود دیگه اگه نمی اومدم ناراحت می شدن همه.شوشو جونم که از دیشب رفته و احتمالا فردا یا پس فردا بر می گرده.
امروز مامان به افتخار دندون هستی اش پخت(جای همتون خالی بود).خلاصه ۱ عده ای از فامیلها و اشناهارو هم دعوت کرده بود و خیلی خوب بود.ولی نمی دونم چرا امروز هستی خیلی بدخلقی می کرد.نق نقو شده بود.نمی دونم شاید به خاطر دندوناش باشه .بچم تازه یادش افتاده باید بداخلاقی کنه.
دیشب با یکی از دوستهام صحبت می کردم که ۱ دختر ۲ ساله داره.داشت می گفت که دخترش از صبح که پا میشه تا اخر شب کانال بی بی تی وی می بینه و دیگه الان انگلیسی رو خیلی خوب متوجه می شه و ۱ سری از لغات رو هم تو حرفاش به انگلیسی می گه مثلا تا حالا به ماشین می گفته"کار" حالا یاد گرفته که کار همون ماشینه بعد حالا همیشه کار و ماشین و پشت سر هم می گه یعنی هر۲ رو با هم میگه.بعد چند روز بعدش مامانش بهش می گه: بابات رفته سرکار.بهار: یعنی بابام رفته سرکار ماشین!!!دوستم بیچاره مثلا میاد خیلی قضیه رو براش روشن کنه میگه نه این کار یعنی ورک.بهار:اها یعنی بابا رفته سرکار ماشین ورک.
وای من که دیشب تا ۱ ساعت داشتم می خندیدم.خود دوستم خیلی ناراضی بود و می گفت اصلا خوب نیست چون هنوز فارسی و کامل یاد نگرفته ،یادگیری ۱ زبان دیگه باعث میشه که بچه بیشتر گیج بشه و خودش معتقد بود که زیر ۲ سال با بچه انگلیسی کار کردن خوب نیست و داشت به من می گفت که بعد از ۲ سالگی با هستی انگلیسی کار کن.و خلاصه می گفت اینکه دخترش انقدر به تلویزیون نگاه کردن عادت کرده خیلی بده باعث شده که تمرکزش رو همه چیز کم بشه و ظاهرا هیچ تمایلی هم به کتاب خوندن نداره یعنی اصلا ۲ دقیقه هم نمیشینه که مامانش براش کتاب بخونه.خیلی از دیشب تا حالا فکرم درگیر این قضیه هست.دوست دارم نظر شماها رو هم تو این زمینه بدونم.
خوب این عکسها هم مربوط به مسافرتهای شهریور ماه است.
این عکس مربوط به روز قرار وبلاگیه:
دماوند:
مسافرت اصفهان
+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت
9:41 PM  توسط مامان هستی
|
۱.از یکشنبه شب به همراه همسر محترمه تشریفم رو اوردم خونه مامان جونم و فردا صبحش جناب همسر برگشت تهران ولی من موندم و امروز عصرم قراره برگردم تهران.این ۲،۳ روز کلا سیستم خواب هستی عوض شده بود .مثلا هر روز تو خونه خودمون صبحها حدود ساعت ۹ یا ۹:۳۰ به مدت ۱ ساعت و نیم می خوابه و بعدازظهرها هم همین طور ولی اینجا اصلا اثری از خواب نیست خلاصه پریشب دیگه از شدت خستگی ۸ شب خوابش برد .۴ صبح بود که دیدم بیدار شده و خوشحال و خندان داره این ور و اونور و نگاه می کنه و نیششم که طبق معمول باز و هیچ اثری هم از خواب نبود.منم که اصلا نمی تونستم چشمامو باز نگه دارم چه برسه به اینکه بخوام باهاش بازی کنم.و خلاصه رفتم از کشوی میز یکی از نوارکاستهای خاله نوشین و برداشتم دادم بهش که با اون سرگرم بشه و خودمم ۱ نیم چرتی زدم و خیالمم راحت بود و فکر می کردم نمی تونه در کاست و باز کنه و نوار و در بیاره .تازه چشام گرم شده بود که دیدم هستی داره جیغ می زنه چشمام و باز کردم دیدم قاب نوار و که شکونده هیچی همه نوارهای این کاسترو دراورده و خلاصه دستش لای این نوارها گیر کرده بود و هی جیغ می زد.
۲.بالاخره با ۱۰۰۰ سلام و صلوات دندون هستی خانوم بعد از ۸ ماه نیش زد.چند روز پیش مادرشوهرم که داشته به هستی غذا می داده متوجه شده بود.و بعدشم قاشق اورد و زد رو لثه اش و دیدم تق تق داره صدا میده.ولی خدا وکلی اصلا اذیت نکرد نه تبی نه اسهالی نه بدخلقی نه نقی و نه نوقی .خدارو شکر با خوبی و خوشی دندونش دراومد.
۳.اشیای مورد علاقه هستی:دمپایی،کنترل،تلفن،سیم برق.و اصلا به عروسک و سایر اسباب بازیها هیچ گرایشی نداره.چند روز پیش مهمون داشتم و داشتم توی اشپزخونه تند تند کارامو می کردم هستی هم توی حال داشت واسه خودش بازی می کرد.سرمو برگردوندم که ببینم در چه حاله ۱ دفعه دیدم نیست از اشپزخونه پریدم بیرون که ببینم کجا رفته دیدم رفته تو حموم خودشو انداخته رو دمپایی حموم و داره باهاش بازی می کنه.کنترل هم که اگه گیرش بیاد با شدت تمام می کوبه رو سرامیکها.
۴.جدیدا خجالت هم یاد گرفته و وقتی ۱ ادم غریبه میاد طرفشو شروع می کنه باهاش بازی کردن و حرف زدن فوری سرشو تو بغلم قایم می کنه و. شروع می کنه به عشوه اومدن.
۵.امروز دیگه باید یرگردم خونمون این چند روز خیلی برای من و هستی خوب بود اب و هوامون عوض شد.هستی که خیلی خوشبحالش شده بود و هر روز چند بار به دد برده می شد ومنم تو این چند روز فک و فامیلها رو دیدم.و هر روز میمومدن خونه مامان دیدن من وهستی البته بیشتر دیدن هستی و امروزم که دارم می رم هی بهم میگن نمیشه تو بری هستی و بذاری
۶.خیلی خیلی دوستون دارم..تا بعد
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر1386ساعت
10:49 AM  توسط مامان هستی
|
حدودا ۱ سال از روزیکه شروع به نوشتن وبلاگ کردم می گذره،اون موقع خیلی از وبلاگ و وبلاگ نویسی و این دنیای مجازی خبری نداشتم و فقط به طور اتفاقی چندتا وبلاگ بود که می خوندم،تنها هدفمم از نوشتن وبلاگ ثبت خاطرات هستی بود،تا بعدها هروقت به این وبلاگ سر می زنم این لحظه های خوش با هستی بودن برام تداعی و زنده بشن یعنی ۱ جورایی برام حکم همون دفتر خاطرات و داشت...
ولی حالا با گذشت ۱ سال انگاری همه چیز عوض شده،تو این ۱ سال اتفاقاتی افتاد که اصلا پیش بینیشو نمی کردم دوستهایی پیدا کردم که هیچ وقت فکرشو نمی کردم..دوستانیکه تا حالا ندیدمشون اما به اندازه تمام دوستان واقعیم دوسشون دارم،دوستائیکه با غماشون ناراحت میشم و با شادیهاشون شاد...دوستائیکه هر لحظه و همیشه با من بودن ،نمی دونم شاید تا قبل از اینکه وبلاگ نویس بشم اگه یکی این حرفها رو به من می زد هیچ وقت باور نمی کردم ،شاید دلیل اینم که اومدم و دارم اینجا می نویسم به همین خاطره که برای خودمم عجیبه...شاید حالا دیگه تنها هدفم از نوشتن این وبلاگ ثبت خاطرات هستی نیاشه بلکه عشق همون دوست جونای ندیده ایه که بی نهایت دوسشون دارم .شاید اگه همین عشق و محبت نبود منه تنبل در این وبلاگ رو تخته می کردم و ترجیح می دادم تو همون دفتر خاطراتم بنویسم.
باور کنید این ماه به ماه اپدیت کردنای من برای منیکه هیچ وقت به کامپیوتر و اینترنت علاقه ای نداشتم و سال به سالم ایملهام و چک نمی کردم شاهکاره.
........
بله،کاملا درست حدس زدید ،این همه روده درازی کردم که اخرش به اینجا برسم که بدونید چرا انقدر دیر به دیر به روز میشم و دعوام نکنید
...ولی از شوخی گذشته،چند روزی بود که این افکار توی ذهنم هی رفت و امد می کردند و منم ترجیح دادم که بیام و بگم که چقدر دوستون دارم 
و تو این ۱ سال خیلی چیزها یاد گرفتم و تو دوره ای که یکی از حساس ترین و مهم ترین دوره های زندگی من بوده (و کماکان ادامه داره) ،احساس تنهایی نکردم و با خوندن تجربه هاتون و با گفتن احساساتم همیشه اروم شدم.
خیلی خیلی دوستون دارم 
این چند تا عکس هستی هم مربوط به امروز صبحه
هستی متفکر:
+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت
0:14 AM  توسط مامان هستی
|
سلام سلام به همه دوست جونای خودم خوبید؟خوشید؟تعطیلات خوب بود؟امیدو.رارم به همتون حسابی خوش گدشته باشه و حالشو برده باشید به خصوص مامانهای کارمند که این چند روز رو تونستند کامل پیش خانواده و نی نی گولوهاشون باشند.
اول از همه از قرار وبلاگی هفته پیش بگم که جای همه اونهایی که نیومده بودند خیلی خالی بود.به طور ناگهانی تصمیم گرفتم که برای اولین بار قرار وبلاگی رو برم با اینکه راهش برای من خیلی دور بود ولی به همراه خواهر و خواهر شوهر محترمه یعنی خاله و عمه هستی رفتم ولی شنبه صبح متوجه شدم که ارزو جون به دلیل سرماخوردگی ارش نمی تونه بیاد وقتی فهمیدم خیلی حالم گرفته شد ولی دیگه چون تصمیمش رو گرفته بودم رفتم البته تعداد خیلی کمی اومده بودند که من هیچ کدوم رو نمی شناختم یعنی اصلا وبلاگهاشون رو هم ندیده بودم ولی این قرار باعث شد که باهاشون اشنا بشم،و خیلی هم از اشنائیشون خوشحال شدم،ولی به دلیل تفاوت سنی که بین هستی و بقیه بچه ها بود یعنی همه از هستی بزرگتر بودند و اونجا مشغول بازی بودند،زودتر از بقیه برگشتم ،کلی هم قبل از رفتن به قرار از هستی عکس گرفتیم که بذارم تو وبلاگ ولی چون با دوربین عمه نسیم بود الان عکسها رو ندارم و در اسرع وقت می ذارمشون. چند روز تعطیلی هم به همراه گروه عظیمی از دوستان و اقوام به ویلای عموم که در یک منطقه ییلاقی بود رفتیم و انقدر اونجا هوا خنک بود که شبها بخاری روشن می کردیم و حسابی خوش گذشت و این عکس هستی هم مربوط به همین مسافرته.
نوه های عموم که 2تا دختر (یکی 9 ساله و یکی 12 ساله هستند)و 3ماه تابستونشون و از امریکا اومده بودند تا پیش پدر بزرگ و مادر بزرگشون بمونند،عاشق هستی بودند و به خاطر هستی تو راه برگشت از مسافرت تو ماشین ما بودند،و انقدر با هستی بازی کردند که هستی از شدت خنده اشکهاش دراومده بود و من تا حالا ندیده بودم هستی اینجوری بخنده...
خیلی خیلی دوستون دارم...تا بعد 
+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت
7:19 PM  توسط مامان هستی
|