تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker NAME="description" CONTENT="هستی من - "> هستی من
اخه من چجوری بگم عاشقتم مامانی.

...فعلا هیچ خبری ندارم جز اینکه به کم خوابی مبتلا شدم...نمی دونم این وضعیت تا چند ماه ادامه داره..فعلا هم که اومدم سر خونه زندگیم دیگه من موندم و هستی و بابایی...در زمینه شیر خوردن که خانوم خانوما سیری ناپذیره...کلا خوش اشتهاست حتی مولتی ویتامینش هم با لذت تمام و ملچ و ملوچ می خوره که ادم حوس می کنه بخوره...عاشق حموم کردنه..هروقت می برمش حموم کلی حال می کنه از حموم هم که میارمش بیرون سشوارو می گیرم روش دیگه کلی کیفور میشه انقدر دوست داره که حتی اگه گرسنش هم باشه صداش در نمیاد...فعلا اخرین شیرین کاریش هم اینه که پتوش و از رو خودش پس میزنه،خیلی واسه این کارش خوشحالم

 این هم 1 عکس از 18 روزگی هستی جون

دوستون دارم،مواظب خودتون باشید

تا بعد...............

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 7:39 PM  توسط مامان هستی  | 

سلام

  خوش بختانه می دونم که همتون می دونید که این روزها نمی تونم زود به زود به روز بشم(خوب نه اینکه قبلنا هر روز اپدیت می کردم ).ولی جدا از این بابت خیلی خوشحالم که  اکثریت خوانندگان وبلاگم و مادرها تشکیل می دهند چون ۱ جورایی هممون شرایط همدیگرو داریم و همدیگرو درک می کنیم.

 نمیدونم چی باید بگم ...واقعا دوران قشنگیه خیلی شیرینه مثل ۱ رویا می مونه گرچه بچه داری خیلی برام  سخته و هنوز زندگیم روال عادیش و پیش نگرفته ولی میتونم اعتراف کنم که شیرین ترین لحظه های زندگیم این روزهاست...از روزیکه زایمان کردم هر شب یکی از مامانها(مامان خودم و مادر شوهرم)شیفتی پیشم بودند و پا به پای من نصف شبها از خواب بیدار می شن و کمکم می کنند واقعا از همشون ممنونم تو این مدت خیلی زحمت کشیدند وبا وجود مشغله های زیادی که دارند تنهامون نذاشتند و  مراقب من وهستی بودند.و واقعا وحشت دارم از اینکه ۱ شب بخوام خودم تنهایی هستی و نگه دارم ، البته واقعا باعث شرمندگی که من دارم این حرفها رو می زنم ولی تو این مدت کلا خودم ۲ بار بیشتر عوضش نکردم که ۱ بارش بچم از شدت گریه ضعف کرد اخر سر هم پنپرزش کردم(اخه در اون لحظه هیچ کدوم از مامانها پیشم نبودند )..ولی مامانم ۲،۳ روز پیش بهم اولتیماتوم داد که دیگه باید خودت یاد بگیری(و از اونجائیکه احتمال می دم مامان برای اینکه خودم بچه داری یاد بگیرم چند شبی پیشم نیاد اخر هفته می خوام خودم برم خونه مامان)...تو این مدت ۲ بار هم حمامش کردیم .بند نافش هم که ۳ شب پیش افتاد.

 شنبه هم بردمش پیش دکتر اطفال برای چکاپ،۶ نفر ادم ریخته بودیم تو مطب دکتر برای اینکه اقای دکتر سکته نکنه یکی یکی وارد می شدیم و خلاصه اقای دکتر هم با دهن باز همینجوری ماها رو نگاه می کرد که چرا ماها انقدر خوشحالیم..۵۰۰ تا سوال هم ازش پرسیدیم هیچ وقت در محضر هیچ کدوم از اساتید دانشگاه انقدر  سوال نپرسیده بودم..و خلاصه دکتر هم سر تا پای هستی معاینه کرد و گفت همه چیز نرماله راستی این هم گفت که چشمهای هستی خانومی رنگی می شه...البته همه انتظار داشتند که چشاش رنگی بشه چون من و بابای هستی هردو چشامون رنگیه،وقتی هم که هستی دنیا اومد هر کی که زنگ می زد اولین سوالش این بود که چشاش رنگیه یا نه ؟و من از همین جا به کل فامیل اعلام می کنم که چشای خانومی رنگیه خواهد شد ولی اینکه چه رنگی خواهد شد و دیگه نمی دونم.ولی چهرش بیشتر شکل بابایش شده به خصوص حالت چشمهاش،اگه اخلاقش هم به باباش بره که دیگه کلی شانس میاره.

 الهی فداش بشم خیلی ارومه صداش در نمیاد(قابل توجه مادرای پسر دار) حتی مواقع حمام کردن یا عوض کردن هم گریه نمی کنه اون روزی هم که پیش دکتر بردمش صداش در نیومد عسلم..تنها مواقعی که گریه می کنه وقتهایی که خیلی گرسنش می شه ...وقتی شیر می خواد اول دهنش و هی کج می کنه و دنبال غذا می گرده بعد که میبینه خبری نیست شروع می کنه به خوردن مشتش همچین ملچ و ملوچی می کنه که انگار داره لذیذ ترین غذای دنیا رو می خوره...بعد دیگه در مرحله اخر شروع می کنه به گریه کردن البته که گریه چه عرض کنم جیغ می زنه..البته فکر نکنید مادر ظالمیمااا هیچ وقت نمی ذارم که به این مراحل برسه خودم ۳ ساعت ۱ بار به زور بیدارش می کنم و بهش شیر میدم ولی خوب بعضی مواقع این اتفاقها هم می افته دیگه.عاشق سکسکه هاشم ،کل هیکلش بالا و پایین می ره و چشاشم گرد می کنه که می خوام بخورمش.

 و اما در مورد عکس هم باید بگم که خوب بابا دخمرم نجابت داره ،کلی حیا داره حاضر نمیشه که من عکسشو اینجا بذارم(ملاحظه می کنید که اصلا عکساشو نمی ذارم)...بابای هستی وقتی که هستی دنیا اومد داشت با عمه و خاله هستی اتمام حجت می کرد که حق ندارید جلوی بچه من قرتی بازی در بیارید که دختر من هم یاد بگیره ها دختر من باید در کمال سادگی باشه خلاصه شوهر جان همینجوری داشت نطق می کرد که عمه و خاله هم بدون کوچکترین توجهی داشتند با هم مشورت می کردن که کی برن گوشش و سوراخ کنن و کی برن دماغشو سوراخ کنن و...خلاصه از این برنامه ها...

 فعلا این عکسهای خانومی رو داشته باشید تا بعد براتون عکسهای جدیدترش و بذارم اخه اینها مال ۴،۵ روز پیشه.

این هم ۱ عکس دیگه

دیدید گفتم دخترم خوشش نمیاد زیاد عکسشو بذارم

دوستون دارم تا بعد........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 0:59 AM  توسط مامان هستی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 7:18 PM  توسط مامان هستی  | 

دوستهای خوبم سلام

 من هنوز تو شوکم ۱ موقع هایی فکر می کردم که شاید هستی خانومی ۱ هفته یا چند روزی زودتر به دنیا بیاد ولی نه دیگه ۲۲ روز زودتر...۵ شنبه صبح من ۲ تا کارگر داشتم و غروب وقتی اونها رفتند با اینکه من کار خاصی نکرده بودم خیلی خسته بودم ،شب هم ۴ تا از دوستهامون اومدند دنبالمون که با هم بریم بیرون و شام بخوریم با اینکه  خیلی خسته بودم و اصلا حسش رو نداشتم ولی چون اونها خیلی دوست داشتند و اصرار کردند ،دل و به دریا زدم و باهاشون رفتم، جاتون خالی ۱ همبرگر کامل و ۱ نصفه هم به کمک بابای نی نی خوردم بعدش هم ۱ بستنی قیفی بزرگ به عنوان دسر برای روش .۱۲ شب هم رو تخت ولو شدم که ۱ خواب راحت داشته باشم که ساعت ۲:۳۰ نصف شب(جمعه ۶ بهمن ماه)  کیسه ابم پاره شد خیلی هول کرده بودم فوری شوهری و بیدار کردم و رفتیم بیمارستان ،من تصمیم قطعی داشتم برای زایمان طبیعی ،ولی  دکترم تا ساعت ۱۰صبح صبر کرد که شاید دردم بگیره ولی دردم  که نگرفت هیچ دهانه رحمم ۱ سانتم باز نشد و دکتر گفت ممکنه  امپول فشار هم که بزنم (چون سر سوزن هم درد نداشتم) و بعد از ۷،۸ ساعت درد کشیدن دهانه رحم باز هم به حد نصاب باز نشه و مجبور شیم اخرش هم سزارین کنیم چون از ۱۲ ساعت نباید بیشتر بگذره...خلاصه با مشورت تصمیم گرفتم که سزارین کنم ....ولی نمی تونید تصور کنید که چقدر راحت بود..فوق العاده راحت و خیلی زود به هوش اومدم تا ۲۴ ساعت هم هیچ دردی نداشتم...تنها درد رو بعد از ۲۴ ساعت زمانی کشیدم که می خواستم از جام بلند شم....الان هم خیلی خوبم به جز مواقعی که می خوام تغییر وضعیت بدم هیچ درد دیگه ای ندارم...خلاصه که همه متعجبند به خصوص مامانم همش می گه اصلا از تو انتظار نداشتم.

غروب هم که دکتر اومد پیشم گفت خوب شد که سزارین کردی چون بند ناف ۲ دور دور گردن بچه پیچیده شده بود.

 حالا از زایمان بگذریم و اما از خانومی بگم،انقدر سفیده که مثل برف میمونه،رنگ چشامهاش فعلا طوسیه که فکر می کنم تا ۱ هفته دیگه تغییر رنگ بده و رنگی واقعیش معلوم بشه،خیلی بچه ارومیه و همچین بفهمی نفهمی ۱ خورده تنبل هم هست(نمی دونم به کی رفته)موهای سرش مشگیه مشکیه ولی ابروها و مژه هاش بوره بوره، دخترم فعلا که خیلی خوش خوابه البته به جز ۱۲ تا ۴ صبح که ساعته هوشیاری و بیداری کاملشه (بیچاره مامان بزرگها).

 خلاصه که الان خیلی عزیزه جون از هر ۲ طرف هم اولین نوه و هم اولین نتیجست،همه براش خیلی خوشحالند به خصوص بابا جونش که خیلی دوسش داره و هر وقت نگاش می کنه گریش می گیره...مرتب پدر و دختر با هم خلوت می کنند و کلی خلاصه حال می کنند.

 خودمم امروز  سی دی موزارتی و که دوران بارداریم گوش می کردم براش گذاشتم تا احساس ارامش کنه.الان هم ۱۰ ساعته که هیچی نخورده ،از صبح هرکاری میکنم که بیدارش کنم تا ۱ چیزی بخوره ،فایده ای نداره دیگه کم کم داره نگرانم میکنه.

 

 خلاصه که خیلی دوران خوب و لذت بخشیه امیدوارم همه مامانهای منتظر این دوران و به خوبی سپری کنند..

خیلی هم خوشحالم که دوستهای خوبی مثل شما دارم که انقدر همه به فکرم هستید..همتونو خیلی دوست دارم...

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 12:26 PM  توسط مامان هستی  | 

سلام من خواهر شراره هستم فقط اومدم بگم که هستی خانم امروز همه ما رو سوپرایز کرد و ساعت ۱۰:۴۰ صبح در بیمارستان پاستورنو چشمهای قشنگشو به این دنیا باز کرد....شراره و نی نی هر دو سالم و خیلی خوبند هنوز بیمارستانند و به احتمال زیاد فردا بعدازظهر مرخص می شوند.

وزن خانوم خانوما ۲ کیلو ۹۵۰ گرم و قدش ۵۲ سانتیمتر بود.

  من دیگه نمی دونم چی باید بگم نمی تونم احساسمو بگم(گرچه فکر نکنم کسی هم خیلی علاقه داشته باشه که احساسات منو بدونه)  ولی با این حال من میگم ُ۱ حس خیلی قشنگی دارم و هنوزم باورم نمی شه که خاله شدم...و الان ۳و۴ ساعته که ندیدمش کلی دلم براش تنگ شده....از نظر من که خیلی خوشگل بووووووووود خوشگلترین نوزاد دنیا بود ولی نمیدونم که نظر سایرین هم این بود یا نهحالا عکسهاشو که شراره گذاشت شما دیگه خودتون قضاوت کنید....دیگه فکر کنم بهتر باشه بقیشو از زبونه خود شراره بشنوید به محض اینکه حالش بهتر بشه میاد و می نویسه...

به قول مامان شراره تا بعد..........

 خاله نوشین

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 10:47 PM  توسط مامان هستی  | 

Sunday, January 21, 2007


سلام سلام بالاخره عکسها رو گذاشتم اول از همه از ارزو جون و لادن جون خیلی ممنون که کمکم کردن ... البته فکر نکنید که خودم بلد نبودمااااااااااااااااااااااااا

 و به شهرزاد جون  هم خیلی خیلی تبریک میگم البته ببخشید میدونم که دیره ولی اخه تو این مدت به روز نشده بودم...در هر صورت ما بی صبرانه منتظر دیدن عکسهای شرمینه خانم هستیم...

 تا بعد................

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 5:35 PM  توسط مامان هستی  |