یکشنبه (مصادف با ۶ اسفند)بنده به همراه خانومی منزل مامان جونی تشریف داشتیم که عمه جون نسیم زنگ زد و برای ساعت ۱۰:۳۰ که دقیقا ساعت تولد هستی جونم بود دعوتمون کرد که بریم خونشون خلاصه به همراه مامان و بابای خودم با هستی رفتیم اونجا(البته بابای هستی سرکار بود و جاش کلی خالی بود)...خلاصه که کلی سوپرایز شدم![]()
دیدم عمه نسیم کیک پخته بود و کلی تدارکات دیده بود و ۶،۷ تا مهمون هم دعوت کرده بود البته رده سنی مهمونها بالای ۴۰ سال بود فعلا همه همبازیهای دخمرم تو همین گروه سنی هستند...![]()
هستی در حال فوت کردن شمع![]()
![]()
دیگه اینکه فعلا هنوزم خونه مامان جونم هستم
(کنگره رو خوردم و لنگررو انداختم)حسابی داره به من و هستی اینجا خوش می گذره
ولی این دوران خوشی عنقریبه که به پایان برسه چون فردا صبح دیگه باید تشریفم و ببرم خونه خودم ،با اجازتون فردا شب حدود 20 تا مهمون دارم البته از خاله نونو قول گرفتم که بیاد کمکم،جناب همسرم همکاریهای لازم رو انجام داده و گفته اگه غذا پختن برات مشکله از بیرون غذا می گیریم...خلاصه که خیالم راحته و هیچ نگرانی ندارم...
جای همگی دوستان خالی از دیروز تا الان انواع و اقسام حوادث طبیعی رو اینجا مشاهده کردم دیروز عصری که اینجا(دماوند)مه اومده بود و همه جا خیلی خوشگل شده بود ،ساعت ۱۱:۱۵ شب هم ،در کانون گرم خانواده نشسته بودیم که ۱دفعه زلزله اومد نمی دونم چند ریشتر بود ولی فکر کنم خیلی زیاد بود و امروز هم که از صبح برف می اومد و هوا هم خیلی خیلی سرد شده.![]()
این هم ۱ عکس از ۲۶ روزگی هستی
و اما به دریا جون و ازیتا جون خیلی خیلی تبریک می گم
که بالاخره هفته پیش فارغ شدند و طعم شیرین مادر بودن و چشیدن خیلی خیلی خوشحال شدم که هردو زایمان راحت و خوبی داشتند و سالمند..![]()
خیلی خیلی دوستون دارم باز هم ببخشید اگه دیر به دیر میام و وقت نمی کنم براتون کامنت بذارم ولی به همه وبلاگها سر م ی زتم و تا حدودی ار احوالات همه باخبرم امیدوارم بتونم محبتهاتون م جبران کنم


NAME="description" CONTENT="هستی من - ">

