تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker NAME="description" CONTENT="هستی من - "> هستی من
 

میدونم که الان برای گفتن تبریک سال نو یک کمی دیره،خیلی دلم می خواست قبل ار عید بیام و اپ کنم ولی کامی جون دچار مشکل شده بود و به دلیل تنبلی بعد از عید درست شد و من هم مجبور شدم تا بعد از عید بیام و  تبریک بگم الانم دارم تند تند می نویسم که بعدش بیام به خونه های وبلاگیتون عید دیدنی،وای که چقدر دلم برای همتون تنگ شده بود...

 امسال عید برای من با سالهای دیگه فرق می کرد این عید من و همسرم اولین مسافرت و با دخترمون رفتیم و بر خلاف تصوراتم که خیلی نگران بودم که اگه هستی تو راه اذیت بشه اگه همش گریه کنه اگه مریض بشه . ۱۰۰۰ تا اگه دیگه ..فوق العاده دختر خوبی بود به محض اینکه ماشین حرکت می کرد هستی می خوابید و وقتی به مقصد می رسیدیم از خواب بیدار می شد .و در تمام این مدت مسافرت خیلی اروم و خانوم بود.

۳ روز اول عید رو که منزل مادر شوهرم بودیم البته به همراه سایر عمو و عمه های شوشو،وای که عاشق این جمع های فامیلی و خانوادگیم.از روز چهارم هم که مسافرتهامون شروع شد روز چهارم چون یکی از دوستهامون در ساری ما رو برای ناهار دعوت کرده بود صبح رفتیم ساری و ۲ باره شب برگشتیم تهران.روز پنجم هم به اتفاق مامان و بابا و خواهر خودم رفتیم متل قو ویلای پدر بزرگ جون، با اینکه هوا ابری و سرد بود و به خاطر هستی همش مجبور بودم خونه بمونم ولی در کل خیلی خوش گذشت.روز تولد ۲ ماهگی هستی ما در متل قو بودیم و مجبور شدیم که واکسنهای ۲ ماهگی خانومی و همونجا بزنیم البته پدرمون در اومد فقط ۱ نصفه روز من و شوشو داشتیم دنبال ۱ مرکز بهداشت می گشتیم تا واکسن بزنند هرجا که می رفتیم یا می گفتن دکتر نیست یا نمی زدند خلاصه بالاخره ا مرکز بهداشت و تو کلاراباد بود فکر می کنم پیدا کردیم و واکسن هستی و خانوم زدیم ،همون موقعی که واکسن و زدند ۱ جیغ کوچولو کشید و خوابش برد ولی اون روز تا شبش خیلی گریه می کرد و جای واکسنش درد می کرد.

 خلاصه از قبل از عید هم یکی از عمه و عموهام که ساکن گنبد هستند ما رو برای عید دعوت کرده بودن ،ما هم روز نهم عید از متل قو راهی گنبد شدیم و اونجا هم دوباره همه فامیل دور هم جمع بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت روز یازدهم هم برگشتیم .

 ولی به نظرم خیلی زود گذشت و ایام عید هم مثل برق و باد تموم شد و حالا بعد از ۲ هفته اومدیم خونمون .تو این مدت یعنی تو همین ۲ هفته احساس کردم هستی خیلی بزرگتر شده هر روز که می بینم دخترم کارهای جدید انجام میده و بزرگتر شده کلی ذوق می کنم ولی از ۱ طرف هم وقتی لباسهایی رو که براش کوچیک شدند می بینم خیلی دلم می گیره،دیگه تقریبا خوابش تنظیم شده و شبها ۶،۷ ساعتی می خوابه... روزها وقتی من و هستی تو خونه تنها هستیم باهاش کلی حرف می زنم و اون هم همش خنده تحویلم می ده و با خنده هاش همه خستگیهای روزانه من و از تنم بیرون می کنه.

 خلاصه که تو این مدت هر جا می رفتیم همه رو عاشق خودش می کرد .

 راستی۲،۳ شب قبل از عید هم با چندتا از دوستهامون رفتیم سینما فیلم اخراجی ها رو دیدیم اون هم کی؟!! سانس ۱۲ تا ۲  شب گرچه اولش اصلا تمایلی نداشتم که برم ولی فیلم قشنگی بود و خوشم اومد به خصوص که هستی کل ۲ ساعت و خواب بود و اصلا بیدار نشد .

  باز هم سال نو رو به همتون تبریک می گم و امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی داشته باشید.

 دوستون دارم تا بعد.........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 2:51 PM  توسط مامان هستی  |