تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker NAME="description" CONTENT="هستی من - "> هستی من

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 11:39 PM  توسط مامان هستی  | 

سلام به روی ماه همه

خیلی خیلی دلم برای همتون تنگ شده بود ولی از انجائیکه ما مادر و دختر خیلی در خانه بند نمی شویم و وقتی هم در خانه تشریف داریم مجبور به انجام کارهای خانه و بشور و بساب هستم و اخر شب هم جنازه ای بیش نیستم دیگر وقتی برای به روز شدن نمی ماند.هر وقت هم که وقتی پیدا می کنم و میام پای کامپیوتر اول می رم به همه وبلاگهای مورد علاقه ام می زنم(گرچه خیلی کم کامنت می ذارم،)بعد دیگه اخری وقتی برای نوشتن وبلاگ خودم نمی ماند.

 و اما گزارش تفصیلی این ماه گذشته:

  از انجائیکه هستی خانوم خیلی خانوم و اروم تشریف دارند و من و همسرک هم رومون زیاد شده وهی هی پا می شیم می ریم شمال و انواع و اقسام مهمانیها رو هم که رد نمی کنیم هر کی که زنگ بزنه دعوتمون کنه تندی می ریم،فقط ۱ فرودگاه نرفته بودم تو این مدت که اونم پری شب رفتیم البته اگه می دونستم انقدر فرودگاه شلوغه هیچ وقت نمی رفتم...به محض ورود به فرودگاه از خواب بیدار و شد و با دیدن اون همه جمعیت به وحشت افتاده بود و همش ناراحتی می کرد منم با هستی از سالن اومدم بیرون و تو محوطه بیرون ۲ تایی ایستاده بودیم البته اصلا احساس تنهایی نمی کردیم چون هرکی از کنارمون رد می شد شروع می کرد با هستی حرف زدن و بازی کردن.راستی فرودگاه هم رفته بودیم پیشواز داییم با خانوادش که بعد از ۶ سال اومدند.

 روز یازدهم اردیبهشت هم توسط گروهی از دوستان دعوت شدیم برای شمال (شهرک پزشکان) جای همه دوستان خالی خیلی خیلی خوش گذشت هوا بسیار عالی بود و تو شهرک هم فقط ما بودیم و ما.البته ۳ روز بیشتر نموندیم و کلی تجدید قوا کردیم.در راه برگشت هم اقای پلیس می خواستند اقای پدر را جریمه بفرمایند و از انجائیکه اقای پدر هم همیشه به نوعی و با استفاده از زبان مبارک از دادن جریمه قصر(؟) در می روند این دفعه هم دیدم ۱ دفعه همسرک داره با اقای پلیس میان سمت ماشین و به ماشین هم که رسیدند داره هستی و به اقای پلیس نشون می ده و خلاصه جناب پلیس هم دیگه جریممون نکرد تا ۱ ساعت داشتیم می خندیدم.

چند روز پیش ۱ روز عصر که جناب همس منزل تشریف داشتند من هم از فرصت استفاده کردم و هستی گذاشتم پیش باباش تا ۱ سر برم بیرون ۱ کار کوچولویی رو که داشتم بتونم انجام بدم.وقتی از در داشتم می رفتم بیرون هستی خواب بود و منم با خیال راحت رفتم هنوز نیم ساعت نشده بود که رفته بودم و همسر جان زنگ زدند که هستی بیداره و داره یک کمی نق نق می کنه منم تندی برگشتم سمت خونه و وارد خونه که شدم دیدم اروم بغل باباش نشسته ُبغلش کردم تا بهش شیر بدمُ،اول یک کمی نگاه نگام کرد و بعدش زد زیر گریه اونم چه گریه ای تا ۲۰ دقیقه فقط جیغ می زد و گریه می کرد هرکاری هم میکردم شیر نمی خورد دیگه کم کم داشتیم نگران می شدیم که نکنه جائیش درد می کنه ،از ائن جائیکه دخترم نسبت به لوستر ارادت خاصی داره ،بابائیش بغلش کرد و بردش سمت لوستر به محض اینکه چشمش افتاد به لوستر اروم شد خلاصه معلوم شد که خانوم نازشون خیلی زیاده و بهشون برخورده بوده،بعد از کلی ناز کشیدن و بغل کردن خانوم خانوما افتخار دادن و شیر میل کردن.ولی خیلی برام جالب بود که هستی خانوم شکموئی که در هیچ شرایطی شیر رو رد نمی کنه او روز انقدر ناراحت شده بود که حاضر نبود لب به شیر بزنه.

 بالاخره هفته پیش بعد از مدتها ۱ فرصتی پیش اومد و تونستم برم خرید البته اون هم از لطف مادر شوهر و خواهر شوهر عزیزم بود که اومدن دنبالم و به همراه هستی رفتیم قائم ،۱ مانتو و روسری کاملا منطبق با پوشش مورد پسند جامعه خریدم،ولی خیلی دلم گرفت دیگه خبری از مانتوهای رنگی و کوتاه و دخترهای ژیگولی نبود.

  هستی خانوم در شرف کچل شدن هستند ،پشت سرش که بیشتر موهاش ریخته البته خودمم همین طور چند وقتیه که موهام به شدت ریزش پیدا کرده با اینکه بعد از کسب اجازه از دکتر هستی شروع به خوردن انواع و اقسام قرصهای ویتامین کردم هیچ فایده ای نداشت،شلتوک برنج هم جوابگو نیست،تصمیم گرفتم این هفته برم پیش متخصص،امیدوارم این یکی دیگه جواب بده،اگه شما ها هم تو این زمینه تجربه ای دارید لطفا کمکم کنید.

 وقتی که هستی رو دمرو می خوابونم خیلی ذوق می کنه،دیگه می تونه تعادلش رو حفظ کنه و دیگه با صورت به زمین نمی خوره.

 در مورد عکس هم شرمند از عصری تا حالا دارم با این کامپیوتر و مموری کارت دوربین ور می رم ولی نمی دونم چرا عکسها تو کامپیوتر باز نمیشه؟!! این ۱ دونه عکس هم مال ۲ هفته پیشه که با موبایل گرفته شده اگه کیفیتش خوب نیست دیگه شرمنده حالا فعلا این یکی رو داشته باشید تا بعدا ۲ باره عکسهای جدیدش رو بذارم

خیلی خیلی دوستتون دارم...

پیوست:از دیشب تا حالا به هر وبلاگی که سر می زنم ف ی ل ت ر شدهبرای من این جوری یا همه این مشکل رو دارند؟

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 11:23 PM  توسط مامان هستی  | 

۲ هفته پیش که رفته بودم پیش اقای دکتر ازش سوال کردم که نوزادا تو این سن باید در شبانه روز چند ساعت بخوابن؟می گه ۱۶ ساعت،می شینم حساب می کنم می بینم روزهایی که دیگه هستی خیلی می خوابه حداکثر ۱۳ ساعته ،می پرسم پس چرا هستی انقدر کم می خوابه می گه به خاطر هوش بچه های ایرانیه چون بچه های ایرانی خیلی باهوشند کم خوابند.

۱ چند وقتیه که هستی یک کم بی تابی و نق و نوق می کنه اخه اصولا بچه خیلی ارومیه و اهل نق نق کردن نیست ولی این روزا هم خیلی دستشو می خوره و هم اینکه خیلی اب دهنش بیرون می ریزه،یکی از دوستهام که تجربه بچه داریش از ن بیشتره اومد و به لثه هاش دست زد و گفت احتمالا داره دندون در میاره از تعجب داشتم شاخ در می اوردم که مگه به این زودی باید دندون در بیارن؟نمی دونم دوستم که می گفت دختر خودشم ۳ ماهگی دندون در اورده...خیلی ناراحت شدم اخه دلم براش می سوزه که بخواد به این زودی دتدون در بیاره و از الان اذیت بشه..توروخدا شما ها اگه تو این زمینه تجربه ای دارید کمکم کنید و راهنمائیم کنید.

 خانوم خانوما عشقش اینه که بشینی صبح تا شب باهاش حرف بزنی و اونم دست و پا بزنه و اقون پاقون کنه...از اونجائیکه اقای دکتر هم گفتند باهاش خیلی حرف بزن و به اقون پاقوناش خیلی توجه کن تا زود حرف بیفته منم از صبح که پا میشم همه کار و زندگی و. ول می کنم و می شینم با خانومی کلی صحبت می کنم انقدر حرف میزنم که دیگه فک درد می گیرم.اونم همراه با من کلی حرف می زنه خلاصه مادر و دختر کلی باهم درد و دل می کنیم.

هستی در حال مسواک زدن

راستی کسی می دونه نمایشگاه کتاب از چه تاریخی شروع می شه؟امسال هم از ۱۳ اردیبهشت شروع میشه؟دیروز رفتم کانون فرهنگی کودکان که واسه هستی چند تا کتاب بگیرم ولی تو کانون که برای نوزادا کتابی نداشتند جای دیگه هم برام سخت بود که بخوام برم فکر کنم اخرش باید برم نمایشگاه.

این روزها نمی تونم خیلی زود به زود به روز شم اخه جناب همسرم لپ تاپ برده شرکت و خلاصه من فعلا کامپیوتر ندارم و مجبورم هر وقت میام خونه مامان به روز بشم ولی همیشه به یاد همتونم و خیلی خیلی دوستون دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 10:32 AM  توسط مامان هستی  |