تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker NAME="description" CONTENT="هستی من - "> هستی من
سلام

 فقط اومدم به اون دوست جونایی که در پرشین بلاگ عضو هستند یا نمی تونند این وبلاگها رو باز کنند این خبر روبدم و برم:

پسوند دات کام در پرشین بلاگ به دات آی آر تغییر یافته است. بنابرین اعضای وبلاگ نویس در پرشین بلاگ میتونن سایت خود رو با پسوند دات آی آر دوباره ببینند. کسانی هم که از سیستم های دیگر از قبیل بلاگفا یا بلاگ اسپات و غیره استفاده میکنند ، به بقیه هم خبر بدن. 
برای فعال کردن سیستم کامنتینگ هم باید در قسمت ویرایش قالب، این کد رو به این صورت تغییر بدهید: http://commenting.persianblog.ir

فعلا این ۱ دونه عکس رو داشته باشید تا بعدا بقیش رو هم بذارم.

قول می دم زودی بیام و بقیه عکسهای هستی تو عروسی رو براتون بذارم.

 دوستون دارم....تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 1:3 PM  توسط مامان هستی  | 

امروز بعدازظهر با خاله نوشین و هستی  رفته بودیم خونه عمه جون و اونجا بهارک جون و روشنک جون کلی از هستی عکس گرفتند و خلاصه منم طبق قولی که داده بودم عکسهارو براتون گذاشتم:

 

هستی خانوم در حال خوردن شست پا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 8:24 PM  توسط مامان هستی  | 

سلام سلام

  اگه من دیر به دیر به روز می شم فکر نکنید به این خاطره که تنبلماااااا!!!نه نه اصلا این فکرو نکنید من فقط و فقط به این علت دیر به دیر میام که شما هی دلتون واسه من تنگ بشه و وقتی به روز می شم کلی واسم ذوق کنید...

 و اما از اخرین هنرمندیهای دخترم براتون بگم:

 هستی خانوم یاد گرفته که چند دقیقه ای بدون تگیه به جایی بشینه،البته دستهای خودش و می ذاره روی مچ پاش و تعادلش رو حفظ می کنه و بعد از چند دقیقه تعادلش رو از دست می ده و انحراف به راست پیدا می کنه.

 و معمولا بعد از نشستن اولین کاری که می کنه اینه که فورا شست پاشو نشونه می گیره و به شدت تمام میبره به سمت دهنش و چنان ملچ و ملوچی می کنه که هرکی ندونه فکر می کنه چی داره می خوره.

 پریشب تولد یکی از دوستان دعوت شده بودیم وهمه مهمونها هم زوجهای جوان بودند و تنها بچه جمع هم هستی بود و خلاصه طبق معمول هستی داشت از این دست به اون دست می چرخید و هر زوج جدیدی هم که از در وارد می شدند فکر می کردند که بچه مال اون کسیه که تو بغلشه و شروع می کردن قربون صدقه رفتن و می گفتن وای چه بچه نازی دارید اونا هم می گفتن بچه ما نیست و خلاصه همه مامان و بابای هستی و گم کرده بودن.من و جناب همسر هم خوشحال و خندان واسه خودمون راحت می گشتیم انگار نه انگار که بچه مال ماست.تا اینکه وسطها دیدم تو بغل یکی از این خانومها خوابش برده و منم بردمش تو اطاق خوابوندمش و بعد از ۱ ربع دیدم باز تو بغل یکی دیگست و خوشحال و خندان داره واسه خودش می خنده.وقتی رفتم بغلش کنم اون خانومه گفت من تو اطاق بودم دیدم بیداره و سرش هم بالاست داره می خنده،منم بغلش کردم.

 کلا خیلی به صدا حساسه و با کوچیکترین صدایی بیدار می شه،وقتی هم که تو جمع یا مهمونی هستیم به هیچ وجه نمی خوابه،حتی اگه ساعت خوابش هم باشه با چشمهای نیمه باز و خمار بیدار میمونه تا خدایی ناکرده از قافله عقب نمونه،که البته این قضیه یک مقدار به فضول بودن خانوم خانوما بر می گرده،و خیلی عجیبه نمی دونم به کی رفته!!!

 ۵ شنبه شب هم عروسی دعوتیم،خاله بهارک هم ۱ لباس ژیگولیه ماکسی واسه هستی سوغاتی اورده که قراره تو عروسی بپوشه و دلبری کنه.(بهارک جون متشکریم)چون بهارک جون اصولا وبلاگو می خونه محض خودشیرینی تشکر کردم.

 دیگه اینکه می دونم الان همتون دوباره دعوام می کنید که پس عکس هستی کو؟ولی با عرض شرمندگی من الان خونه مامان جونم به سر می برم و در حال حاضر عکس جدیدی از هستی ندارم،ولی این بشارت رو می دم که تا هفته دیگه ۱ عالمه عکسهای جدیدش رو براتون بذارم.

 و باز هم خیلی خیلی از همه مامانها ممنونم که با وجودیکه من انقدر تنبلم و ماهی ۱ بار به وبلاگم سر می زنم،من رو طرد نکردند و انقدر لطف دارند و مرتب پیش من وهستی میان.

پیوست:خیلی خیلی به نگین جون تبریک می گم،چون نمی تونم به وبلاگش سر بزنم همینجا بهش تبریک می گم.

خیلی خیلی دوستون دارم......تا بعد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 8:47 PM  توسط مامان هستی  | 

کچل خانومتوروخدا ببینید اخه این انصافه،بچم مو به سرش نمونده،همه فکر می کنند پسرهعکس بالایی هم سر میز صبحانست که هستی داره با جدیت تمام نون بربری می خوره

 حالا مامانه خوفی شدم؟دوستون دارم .تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 9:41 PM  توسط مامان هستی  | 

من از روی گل همتون شرمندم هیچ دلیل موجهی برای تاخیرم ندارم به جز تنبلی،تو این مدت به وبلاگهای همتون سر می زدم ولی اصلا حس نوشتن نداشتم .

 هستی خانوم من هم که حسابی بزرگ شده و پس فردا 5 ماهه میشه.خیلی مرحله خوب و شیرینیه،دوست ندارم این لحظات تموم بشن.

همتون مستحضرهستید که بچه ها متخصص ضایع کردن هستند،هستی خانوم ما هم از این امر مستثنی نیست.راستش اینجوریه که اصولا اهل گریه کردن نیست تنها در مواقع گرسنگی گریه می کنه،اون هم نهایتش 1،2 دقیقه.خوب ما هم همه جا تعریفشو می کنیم که خیلی بچه ارومیه و اصلا گریه کردن بلد نیست!!!!!!!!!!!!!

 ولی چشمتون روز بد نبینه،دیشب تو باغ یکی از اقوام دعوت بودیم و خیلی هم شلوغ بود و هرکی و می شناختیم و نمی شناختیم اونجا دعوت بود...من مشغول احوالپرسی بودم که دیدم هستی داره بغل به بغل می چرخه،خانوم خانوما هم که دید دور و برش هیچ اشنایی نیست و بغضش ترکید و زد زیر گریه،حالا گریه نکن کی گریه کن،هر کاری هم می کردم اروم نمی شد ،20 دقیقه ای به شدت گریه کرد و با من هم قهر کرده بود و شیر نمی خورد.

 خلاصه بعد از 20 دقیقه گریه کردن و ناز کشیدن خانوم رضایت داد و اروم شد.البته بهونه خوبی شد که دیگه کسی بغلش نکنه و تا اخر بغل خودم بود.

 خیلی علاقه زیدای به خوراکی و غذا داره،تا غذا می بینه اب از لب و لوچش راه می افته،واسه همین اصولا خیلی نمی تونم سر میز غذا بیارمش چون ۱ دفعه به طرف غذاها حمله می کنه و می ذاره تو دهنش وقتی هم ازش می گیریم خانوم بهش بر می خوره،امروز صبح سر میز صبحانه،۱ تیکه نون بربری بزرگ بهش دادم که با اون مشغول بازی کردن بشه،هستی همک کلی ذوق کرده بود و دست و پا می زد و می خواست به هر زوری شده ،نون و بذاره تو دهنش،و خلاصه یک تیکه نون و انقدر تفی مالی کرد که نرم و خیس شد و منم از ترس اینکه قورتش نده ازش گرفتم و خانوم بهشون برخورد و زد زیر گریه.

 خلاصه که یک مقداری لوس تشریف دارن و نازشون زیاده از حالا،خدا به داد من برسه...

 پیوست:راستی کسی از نگین خبر نداره که نی نیش دنیا اومده یا نه؟وبلاگش برای من فیلتر شده و نمی تونم برم ،اگه کسی خبری ازش داره منم در جریان بذاره.

 الان هر کاری می کنم نمی تونم عکسهارو بذارم،هر وقت تونستم میام و براتون عکسهای جدیدش و می ذارم

 خیلی خیلی دوستون دارم.....مواظب خودتون باشید. تا بعد

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 10:46 AM  توسط مامان هستی  |