تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker NAME="description" CONTENT="هستی من - "> هستی من
سلام به همه دوست جونا
 طبق معمول بعد از  کلی غیبت صغری و کبری دوباره اومدم ،من درست بشو و زرنگ بشو نیستم!
بگذریم،بالاخره هستی خانوم هم به جمع غذاخورها پیوست حدود 2،3 هفته ای می شه که شروع کردم بهش غذا می دم اوایل که اصلا زیر بار نمی رفت و خوشش نمیومد از غذا خوردن خصوصا با قاشق،قاشق و که می دید لباش و سفت به هم می چسبوند فکر می کنم چون قاشق براش شربت و تداعی می کرد و واسه همین ازش خوشش نمیومد و منم مجبور می شدم با انگشتم بهش غذا بدم مثل انسانهای اولیه.
 ولی الان دیگه خوب غذا می خوره اخه فهمیدم به غذاهای ترش علاقه داره مثلا سوپ و فقط ابلیمو می خوره ،اب سیب هم خیلی دوست داره.وای اولین بار که طعم اب لیمو رو چشید قیافش خیلی بانمک شده بود.1 شب که سر میز شام بودیم هستی 1 لیمو تازه بریده شده رو از میز بر داشت و می خواست بذاره تو دهنش و من ازش می گرفتم و نمی ذاشتم و بعد بابای مهربون گفت خوب بده بهش ببینیم چکار می کنه،لیمو رو برد به طرف دهنش و گذاشت تو دهنش و قیافشو ترش کرد ولی خوشش اومده بود . خلاصه از ان تاریخ به بعد کاشف به عمل اومد که خانوم به ترشی گرایش دارند.
  هفته پیش هم من و همسر محترم و هستی رفتیم پیش دکتر هستی برای چکاپ،هستی هم که مدتیه از عینک خوشش اومده تو بغل هر که که می ره اگه عینک داشته باشه اعم از طبی و افتابی دستش رو می بره سمت عینک و برش می داره بعد خودش با صدای بلند غش می کنه از خنده انگار براش حکم دالی موشه داره،خلاصه اون روز هم که رفتیم مطب،تا اقای دکتر می اومد هستی و معاینه کنه هستی ۱ دفعه دستش رو می برد سمت عینک اقای دکتر و عینکش رو بر می داشت،دکترم خیلی خوشش اومده بود و می خندید هی می گفت نکن بچه جان.بیچاره صداش دراومده بود.
                                         قدش۶۷ سانتی متر ،وزنش هم ۸ کیلو هست.
 خانوم خانوما خیلی تنوع طلب هم هستند خیلی زود از عروسکهاش خسته میشه و بعد از ۲ ،۳ روزی که با ۱ عروسک بازی می کنه دیگه نگاهشم نمی کنه و دیگه کم کم علاقش داره می ره سمت موبایل و لپ تاپ بابایی،به تایپ کردن خیلی علاقه داره(برعکس مامانش)روی دکمه های کیبورد با شدت تمام می زنه ،عشقشم اینه که ۱ چیزی بگیره دستشو محک بکوبونتش رو سنگهای خونه حالا این شی می تونه از عروسک پلاستیکی باشه تا موبایل اقوام و  اشنایان.،اَی این صدا می ره رو اعصاب ادم اخه این صدا به همراه جیغ ممتد خودشه.
  روز به روز دارم بزرگ و بزگتر شدنش و حس می کنم،از ۱ طرف دلم می خواد زودتر این روزها بگذره و راه رفتنشو  ببینم ولی از طرف دیگه وقتی لباسهای کوچیک شده و البوم عکسهاشو نگاه می کنم خیلی دلم تنگ می شه.
 مردادماه هم که تموم شد و مهمونیها و عروسیها هم تموم شدند ،تو این ماه ۳ تا عروسی رفتیم که تو همش هم هستی از اولش خوابید تا اخرش خیلی برام عجیب بود که چجوری توی اون سر و صدا شلوغی خوابش برده بود چون  تو خونه با کوچکترین صدا از خواب می پره!
 خیلی خیلی دوستون دارم......تا بعد
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 1:34 PM  توسط مامان هستی  | 

این هم از عکسهای هستی قبل از رفتن به عروسی ،البته خیلی نتونستم از هستی تو خود عروسی عکس بگیرم چون هوا انقدر سرد بود که هستی تمام مدت لای پتو بود.و از وسطهای عروسی هم که بارون گرفت منم از اینسر باغ به اون سر باغ دنبال ۱ الاچیق می گشتم که زیرش وایستم و خلاصه اخر سر انقدر بارون شدید شد که مجبور شدم هستی و ببرم تو ماشین.البته بقیه مهمونها و عروس و دوماد خیلی به روی خودشون نیاوردند که داره بارون میاد و تا اخرین لحظه صحنه رو ترک نکردند ولی ای قیافه ها دیدنی بود.

 خلاصه اگه ۱ وقتی عروسی دعوت شدید و وسطهاش بارون گرفت و هیچ سرپناهی نبود اصلا ناراحت نشیدُ زیر بارون رقصیدن هم صفایی داره،

دوستون دارم.....تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 8:33 AM  توسط مامان هستی  |