تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker NAME="description" CONTENT="هستی من - "> هستی من
حدودا ۱ سال از روزیکه شروع به نوشتن وبلاگ کردم می گذره،اون موقع خیلی از وبلاگ و وبلاگ نویسی و این دنیای مجازی خبری نداشتم و فقط به طور اتفاقی چندتا وبلاگ بود که می خوندم،تنها هدفمم از نوشتن وبلاگ ثبت خاطرات هستی بود،تا بعدها هروقت به این وبلاگ سر می زنم این لحظه های خوش با هستی بودن برام تداعی و زنده بشن یعنی ۱ جورایی برام حکم همون دفتر خاطرات و داشت...

 ولی حالا با گذشت ۱ سال انگاری همه چیز عوض شده،تو این ۱ سال اتفاقاتی افتاد که اصلا پیش بینیشو نمی کردم دوستهایی پیدا کردم که هیچ وقت فکرشو نمی کردم..دوستانیکه تا حالا ندیدمشون اما به اندازه تمام دوستان واقعیم دوسشون دارم،دوستائیکه با غماشون ناراحت میشم و با شادیهاشون شاد...دوستائیکه هر لحظه و همیشه با من بودن ،نمی دونم شاید تا قبل از اینکه وبلاگ نویس بشم اگه یکی این حرفها رو به من می زد هیچ وقت باور نمی کردم ،شاید دلیل اینم که اومدم و دارم اینجا می نویسم به همین خاطره که برای خودمم عجیبه...شاید حالا دیگه تنها هدفم از نوشتن این وبلاگ ثبت خاطرات هستی نیاشه بلکه عشق همون دوست جونای ندیده ایه که بی نهایت دوسشون دارم .شاید اگه همین عشق و محبت نبود منه تنبل در این وبلاگ رو تخته می کردم و ترجیح می دادم تو همون دفتر خاطراتم بنویسم.

 باور کنید این ماه به ماه اپدیت کردنای من برای منیکه هیچ وقت به کامپیوتر و اینترنت علاقه ای نداشتم و سال به سالم ایملهام و چک نمی کردم شاهکاره.........

 بله،کاملا درست حدس زدید ،این همه روده درازی کردم که اخرش به اینجا برسم که بدونید چرا انقدر دیر به دیر به روز میشم و دعوام نکنید...ولی از شوخی گذشته،چند روزی بود که این افکار توی ذهنم هی رفت و امد می کردند و منم ترجیح دادم که بیام و بگم که چقدر دوستون دارم و تو این ۱ سال خیلی چیزها یاد گرفتم و تو دوره ای که یکی از حساس ترین و مهم ترین دوره های زندگی من بوده (و کماکان ادامه داره) ،احساس تنهایی نکردم و با خوندن تجربه هاتون و با گفتن احساساتم همیشه اروم شدم.

 خیلی خیلی دوستون دارم

این چند تا عکس هستی هم مربوط به امروز صبحه

 هستی متفکر:

 

 
 
+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 0:14 AM  توسط مامان هستی  | 

سلام سلام به همه دوست جونای خودم خوبید؟خوشید؟تعطیلات خوب بود؟امیدو.رارم به همتون حسابی خوش گدشته باشه و حالشو برده باشید به خصوص مامانهای کارمند که این چند روز رو تونستند کامل پیش خانواده و نی نی گولوهاشون باشند.

اول از همه از قرار وبلاگی هفته پیش بگم که جای همه اونهایی که نیومده بودند خیلی خالی بود.به طور ناگهانی تصمیم گرفتم که برای اولین بار قرار وبلاگی رو برم با اینکه راهش برای من خیلی دور بود ولی به همراه خواهر و خواهر شوهر محترمه یعنی خاله و عمه هستی رفتم ولی شنبه صبح متوجه شدم که ارزو جون به دلیل سرماخوردگی ارش نمی تونه بیاد وقتی فهمیدم خیلی حالم گرفته شد ولی دیگه چون تصمیمش رو گرفته بودم رفتم البته تعداد خیلی کمی اومده بودند که من هیچ کدوم رو نمی شناختم یعنی اصلا وبلاگهاشون رو هم ندیده بودم ولی این قرار باعث شد که باهاشون اشنا بشم،و خیلی هم از اشنائیشون خوشحال شدم،ولی به دلیل تفاوت سنی که بین هستی و بقیه بچه ها بود یعنی همه از هستی بزرگتر بودند و اونجا مشغول بازی بودند،زودتر از بقیه برگشتم ،کلی هم قبل از رفتن به قرار از هستی عکس گرفتیم که بذارم تو وبلاگ ولی چون با دوربین عمه نسیم بود الان عکسها رو ندارم و در اسرع وقت می ذارمشون. چند روز تعطیلی هم به همراه گروه عظیمی از دوستان و اقوام به ویلای عموم که در یک منطقه ییلاقی بود رفتیم و انقدر اونجا هوا خنک بود که شبها بخاری روشن می کردیم و حسابی خوش گذشت و این عکس هستی هم مربوط به همین مسافرته.

نوه های عموم که 2تا دختر (یکی 9 ساله و یکی 12 ساله هستند)و 3ماه تابستونشون و از امریکا اومده بودند تا پیش پدر بزرگ و مادر بزرگشون بمونند،عاشق هستی بودند و به خاطر هستی تو راه برگشت از مسافرت تو ماشین ما بودند،و انقدر با هستی بازی کردند که هستی از شدت خنده اشکهاش دراومده بود و من تا حالا ندیده بودم هستی اینجوری بخنده...

 خیلی خیلی دوستون دارم...تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 7:19 PM  توسط مامان هستی  | 

خودم باورم نمیشه به این زودی اومدم دارم به روز می شم

از غذا خیلی خوشش اومده و دیگه با کمال میل هر غذایی که بهش می دم می خوره ،چند روز پیش که مامان داشت بهش ماست و سیب زمینی می داد،از این قاشق تا قاشق بعدی رو تحما نداشت و همش جیغ می زد که یعنی بدون وقفه بهش بدیم.خلاصه که خیلی خوش خوراکه.

جدیدا خیلی علاقه داره که لباشو این شکلی کنه،و با لباش انواع و اقسام صداها رو درمیاره.

وقتی ا ادم غریبه رو می بینه و خجالت می کشه ،روشو می کنه اون طرف،یعنی پشت به اون ادم وسعی می کنه نگاهش نکنه ،وقتی هم که افراد اشنا مثل مامان بزرگها و پدربزرگها و عمه و خاله و...می بینه شروع می کنه به خندیدن،تو بغل هر کسی هم که باشه وقتی که منو از دور میبینه،شروع می کنه به نق نق کردن و ۱ جوری خودشو لوس می کنه و به سمت من دستهاشو دراز می کنه که بغلش کنم و به محض اینکه بغلش می کنم نق نقش تبدیل می شه به خنده،خیلی این حالتشو دوست دارم و بغلش می کنم و ۱۰۰۰۰ تا ماچش می کنم.

اگر هم ۱ بنده خدایی روسری سرش کنه حتما باید هستی و بغل کنه و ببره بیرون وگرنه خانوم می زنه گریه ،خلاصه که برنامه داریم هر کی می خواد از خونه ما لباس بپوشه بره بیرون باید هستی و ببریم تو اطاق که نبینه.

روزها هم می برمش پارک بغل خونمون و یکمی اونجا می گردونمش،کلا کوچه خیابون و بیرون رفتن و دوست داره،در هر شرایطی که باشه،چه خوابش بیاد چه در حال گریه کردن باشه وقتی میریم بیرون اروم می شه و با دقت تمام به اطراف خیره میشه،عوضش از کتاب متنفره وقتی کتاب می گیرم جلوش که براش بخونم جیغ می زنه و کتاب رو میگیره می خوره،خلاصه امیدوارم که این شرایط به این صورت نمونه و تا چند سال اینده تغییر کنه وگرنه که خدا به داد من برسه.

نمی دونم چه علاقه ای هم داره بره زیر مبل و میز،تا غافل می شم ازش میبینم یا زیر مبل گیر کرده یا رفته زیر میز و مثل کوالا چسبده به پایه های میز

 

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 11:32 PM  توسط مامان هستی  |