تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker NAME="description" CONTENT="هستی من - "> هستی من

فکر می کنم اگه اسم هستی رو می ذاشتیم مارکوپولو مناسب تر بود.فکر می کنم از بس این ور اون ور می ریم بیچاره بچه هنوز تشخیص نداده خونش کدومه؟اون روز که از دماوند برگشتم تهران ،فرداش یعنی ۵ شنبه با شوشو و هستی رفتیم خونه مامان بزرگم تا اخر شب اونجا بودیم .فردا ظهرش هم که مهمون داشتم.از انجائیکه شوشو برای سفر کاری قرار بود ۱ مسافرت ۲ روزه بره دیشب من دوباره اومدم دماوند ُخوب اصرار زیاد بود دیگه اگه نمی اومدم ناراحت می شدن همه.شوشو جونم که از دیشب رفته و احتمالا  فردا یا پس فردا بر می گرده.

امروز مامان به افتخار دندون هستی اش پخت(جای همتون خالی بود).خلاصه ۱ عده ای از فامیلها و اشناهارو هم دعوت کرده بود و خیلی خوب بود.ولی نمی دونم چرا امروز هستی خیلی بدخلقی می کرد.نق نقو شده بود.نمی دونم شاید به خاطر دندوناش باشه .بچم تازه یادش افتاده باید بداخلاقی کنه.

دیشب با یکی از دوستهام صحبت می کردم که ۱ دختر ۲ ساله داره.داشت می گفت که دخترش از صبح که پا میشه تا اخر شب کانال بی بی تی وی می بینه و دیگه الان انگلیسی رو خیلی خوب متوجه می شه و ۱ سری از لغات رو هم تو حرفاش به انگلیسی می گه مثلا تا حالا به ماشین می گفته"کار" حالا یاد گرفته که کار همون ماشینه بعد حالا همیشه کار و ماشین و پشت سر هم می گه یعنی هر۲ رو با هم میگه.بعد چند روز بعدش مامانش بهش می گه: بابات رفته سرکار.بهار: یعنی بابام رفته سرکار ماشین!!!دوستم بیچاره مثلا میاد خیلی قضیه رو براش روشن کنه میگه نه این کار یعنی ورک.بهار:اها یعنی بابا رفته سرکار ماشین ورک.

 وای من که دیشب تا ۱ ساعت داشتم می خندیدم.خود دوستم خیلی ناراضی بود و می گفت اصلا خوب نیست چون هنوز فارسی و کامل یاد نگرفته ،یادگیری ۱ زبان دیگه باعث میشه که بچه بیشتر گیج بشه و خودش معتقد بود که زیر ۲ سال با بچه انگلیسی کار کردن خوب نیست و داشت به من می گفت که بعد از ۲ سالگی با هستی انگلیسی کار کن.و خلاصه می گفت اینکه دخترش انقدر به تلویزیون نگاه کردن عادت کرده خیلی بده باعث شده که تمرکزش رو همه چیز کم بشه و ظاهرا هیچ تمایلی هم به کتاب خوندن نداره یعنی  اصلا ۲ دقیقه هم نمیشینه که مامانش براش کتاب بخونه.خیلی از دیشب تا حالا فکرم درگیر این قضیه هست.دوست دارم نظر شماها رو هم تو این زمینه بدونم.

خوب این عکسها هم مربوط به مسافرتهای شهریور ماه است.

این عکس مربوط به روز قرار وبلاگیه:

دماوند:

 

 
 
مسافرت اصفهان
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 9:41 PM  توسط مامان هستی  | 

۱.از یکشنبه شب به همراه همسر محترمه تشریفم رو اوردم خونه مامان جونم و فردا صبحش جناب همسر برگشت تهران ولی من موندم و امروز عصرم قراره برگردم تهران.این ۲،۳ روز کلا سیستم خواب هستی عوض شده بود .مثلا هر روز تو خونه خودمون صبحها حدود ساعت ۹ یا ۹:۳۰ به مدت ۱ ساعت و نیم می خوابه و بعدازظهرها هم همین طور ولی اینجا اصلا اثری از خواب نیست خلاصه پریشب دیگه از شدت خستگی ۸ شب خوابش برد .۴ صبح بود که دیدم بیدار شده و خوشحال و خندان داره این ور و اونور و نگاه می کنه و نیششم که طبق معمول باز و هیچ اثری هم از خواب نبود.منم که اصلا نمی تونستم چشمامو باز نگه دارم چه برسه به اینکه بخوام باهاش بازی کنم.و خلاصه رفتم از کشوی میز  یکی از نوارکاستهای خاله نوشین و برداشتم دادم بهش که با اون سرگرم بشه و خودمم  ۱ نیم چرتی زدم و خیالمم راحت بود و فکر می کردم نمی تونه در کاست و باز کنه و نوار و در بیاره .تازه چشام گرم شده بود که دیدم هستی داره جیغ می زنه چشمام و باز کردم دیدم قاب نوار و که شکونده هیچی همه نوارهای این کاسترو دراورده و خلاصه دستش لای این نوارها گیر کرده بود و هی جیغ می زد.

۲.بالاخره با ۱۰۰۰ سلام و صلوات دندون هستی خانوم بعد از ۸ ماه نیش زد.چند روز پیش مادرشوهرم که داشته به هستی غذا می داده متوجه شده بود.و بعدشم قاشق اورد و زد رو لثه اش و دیدم تق تق داره صدا میده.ولی خدا وکلی اصلا اذیت نکرد نه تبی نه اسهالی نه بدخلقی نه نقی و نه نوقی .خدارو شکر با خوبی و خوشی دندونش دراومد.

۳.اشیای مورد علاقه هستی:دمپایی،کنترل،تلفن،سیم برق.و اصلا به عروسک و سایر اسباب بازیها هیچ گرایشی نداره.چند روز پیش مهمون داشتم و داشتم توی اشپزخونه تند تند کارامو می کردم هستی هم توی حال داشت واسه خودش بازی می کرد.سرمو برگردوندم که ببینم در چه حاله ۱ دفعه دیدم نیست از اشپزخونه پریدم بیرون که ببینم کجا رفته دیدم رفته تو حموم خودشو انداخته رو دمپایی حموم و داره باهاش بازی می کنه.کنترل هم که اگه گیرش بیاد با شدت تمام می کوبه رو سرامیکها.

۴.جدیدا خجالت هم یاد گرفته و وقتی ۱ ادم غریبه میاد طرفشو شروع می کنه باهاش بازی کردن و حرف زدن فوری سرشو تو بغلم قایم می کنه و. شروع می کنه به عشوه اومدن.

۵.امروز دیگه باید یرگردم خونمون این چند روز خیلی برای من و هستی خوب بود اب و هوامون عوض شد.هستی که خیلی خوشبحالش شده بود و هر روز چند بار به دد برده می شد ومنم  تو این چند روز فک و فامیلها رو دیدم.و هر روز میمومدن خونه مامان دیدن من وهستی البته بیشتر دیدن هستی و امروزم که دارم می رم هی بهم میگن نمیشه تو بری هستی و بذاری

۶.خیلی خیلی دوستون دارم..تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 10:49 AM  توسط مامان هستی  |